ای خدای من
آخه نمیدونم بخدا نمیدونم چرا من لعنتی اینجوری شدم؟؟؟
دوباره شدم مثل قبل افسرده و داغون،کاش یه نفر بود که لااقل درکم میکرد
اما هیچکس نمیتونه درک کنه،حتی اونیکه میگه دوستت داره
نمیدونم بخدا نمیدونم چیکار کنم بعضی وقتا واقعا میببرم
به تهش میرسم
آخه میدونید چیه؟؟؟
من توی زاهدان زندگی میکنم خیلی شهر خوبیه
اماهمه در موردش فکر بد میکنن همه فکر میکنن اینجا ناامنیه
اما نه بخدا خیلی هم شهر خوبیه اما تنها مشکلی که داره
اینه اصلا جای تفریحی نداره،اصلا جایی رو نداره که
اگه آدم دلش بگیره بره بگرده که شاید دلش باز بشه
بدجور افسرده شدم،کاش میتونستم خودمو از این شهر لعنتی انتقال بدم
برم یه شهر دیگه درس بخونم...
چون درس خوندن تو این شهر فایده نداره آدم به جایی نمیرسه...
بدجور دلم گرفته خیلی دلم گرفته بخدا وقتی تو خیابون راه میرم انگار
بغض میخواد گلومو پاره کنه
خیلی سخته واسم دیگه طاقت ندارم
سلام بچه ها…
وااااااای
امروز خیلی هواسرد شد اینجا یه خورده هم برف اومد
من حدود ساعت 6 بود از دانشگاه کلاسم تموم شد سریع رفتم خونه
ای دل غافل رفتم خونه میبینم کسی خونه نیست
زنگ زدم بهشون میگم کجایین؟؟؟ من دارم مجسمه یخی میشم
خیلی راحت میگن: اومدیم واسه آبجیت گوشی بخریم
تو برو خونه خاله ما میایم دنبالت
بالاخره رفتم خونه خالم که هم خالمو ببینم هم مادریزرگم
ولی همشو پیش مادر بزرگم بودم
آخی قربونت برم من مادربزرگ خوبم
واسم چایی ریخت گفت بخور شاهین جان گرم بشی هواسرده.
بعد واسم آجیل آورد، بعد دیدم داره مغز های بادوم رو واسم از توآجیلا جمع میکنه
بعد داد بهم گفت این مغزهای بادوم رو بذار تو جیبت هروقت خواستی بخور
بعد چند دقیقه دیدم از جاش بلند شد رفت سراغ کیفش
میدونید چیکار کرد؟؟؟
مادربزرگم یه مقدار پول بهم داد گفت بیا اینارو هم بذار تو جیبت
هر چی گفتم نمیخواد مادر جون من دارم پول گفت:
عیبی نداره اینارو هم داشته باش
آخی خیلی مادربزرگم خوبه قربونش برم من،خیلی دوسش دارم
خوشبحالم چه مادربزرگ خوب و مهربونی دارم
سلام بچه های خوب ونازنین...
واااااااااای
امروز اینجا بارون اومد هوا خیلی عالیه...جون میده واسه قدم زدن و رفتن به بیرون با دوستان
که من حوصلشو نداشتم برم بیروندر عوض دیشب با دوستام بعد دانشگاه رفتیم بیرون خوش گذشت...
رفتیم کافی شاپ،کافه شیش و بش خیلی جای قشنگی بود تا حالا نرفته بودم...
خلاصه سفارش دادیم یه چیزایی و خوردیم خیلی توپ بود...
یه آهنگ قشنگم گذاشته بود که جون میداد واسه رقصیدن
من خیلی سعی کردم جلو خودمو بگیرم که خوشبختانه
موفق شدم وگرنه اونجا اگه میرقصیدم بیرون اومدنم با خدا بود
ول نمیکردن مارو بخدا...دوستام خیلی تحریکم کردن ولی
چون من ارادم قوی بود تونستم بهشون غلبه کنم
یه عکس از خودم گرفتم آخر عکسه خیلی قشنگ شد
خودم حال کردم....من خیلی خوش عکسم چون خیلی خوش تیپم...
جدی میگم ها....حالا اگه خانومم اجازه داد عکسمو میذارم تو وب
که ببینید منو که چقدر خوشتیپم.....
واااااااااای فردا باید برم دانشگاه از ساعت 2 تا 8 کلاس دارم
اونم ریاضی فیزیک....خداکنه به خیر بگذره...
بازم میام...
تا بعد مراقب خودتون باشید...
سلام...
ای بابا چه سلامی چه علیکی...
امروزرفتم دانشگاه پدرم در اومد بخدارفتم دنبال وامم...بالاخره واممو گرفتم
حالا با کلی خوشحالی رفتم امور مالی که تیک حذفو اضافه بخورم
اما آقائه برگشته میگه باید کل شهریه رو بدی بعد تیک میخوری
حالا منو میگی چشام از حدقه زد بیرون!!گفتم خب بقیشو چک میدم
گفت چون وام گرفتی چک نمیتونی بدی.باخودم گفتم بدبخت شدم رفت
نمیدونستم چیکار کنم بخدارفتم از دوستم پرسیدم میگفت آره راس میگن
میدونید این یعنی چی؟؟؟یعنی حذف و اضافه پر!!!!!
نمیتونم حذف و اضافه کنم.یعنی یه ترم باید با استادای احمق بگذرونم.
یعنی یه ترم با هیچکدوم از دوستام نیستم.باید تنها باشم دوستای جدید پیدا کنم
ای خدا....
بعدش رفتم دنبال نمره تنظیم خانوادم اخه این ترم تنظیم خانواده برداشتم
اینقدر بدم میومد که نگوخلاصه رفتم میگن باید بری دانشکده پزشکی اونجا بپرسی
تازگی ها دانشکده پزشکی رو بردن آخر دانشگاه تو ساختمون جدید
دانشگاه ماهم اینقدر بزرگه که تا اونجا 7یا8دقیقه پیاده روی داره
اینهمه راه رفتم آخرشم مسئولش نبودرفتم گروه پزشکی یه خانومه بود نمیدونم چش بود.
بهش گفتم نمرمو میخوام گفت دیر اومدی عزیزم
با یه آهنگی گفت که خودم خجالت کشیدم
ولی من خیلی محترمانه گفتم کی بیام دوباره...؟
گفت فدات بشم برو فردا بیا که خانوم فلانی باشهمنم گفتم باشه ببخشید مزاحمتون شدم
اومدم بیرون کلی خندیدم گفتم خدایا این چش بود؟
بالاخره اینهمه راه رو پیاده دوباره برگشتم
رفتم خونه...حالا نمیدونم چیکار کنم
حذف واضافه نمیتونم بکنم
بدبخت شدم رفت.
ب ن :
من نمیدونم تر م پیش چیکار کردم
که هر کس منو میبینه میگه بیا کلاسامونو با هم بردارین...
بخدا امروز هر کس از همکلاسیهای ترم پیشم منو میدید
میگفت حذف و اضافه بیا با من بردار...
منم که اصلا حوصلشونو نداشتم
میگفتم باشه حتما میام...
بهت خبر میدم...
والا....کشتن مارو بخدا...
////////////////////////////////////////////////////////////
سلام بچه ها...
امروز کلاسام شروع شد رفتم دانشگاه...
اول از همه دیدم تو دانشکدمون یه اعلامیه زدن که آقای فلانی فوت کرده...
بنده خدا دلم واسش سوخت...
جوون بود همسن خودم بلا ازم دور...
اینقدر حالم گرفته شد که نگو...
خلاصه...
کلاس ریاضی هم داشتم....
بخدا اینقدر خوشحال بودم که نگو....
ولی شنیده بودم استادی که من انتخاب کردم اصلا استاد خوبی نیست
از این عقده ای هاست میگن....
خلاصه ساعت 10 کلاس داشتم....
رفتم داخل دانشکده فنی و مهندسی دیدم توی برد
که چیزی نزدن،مانیتوره دانشکده هم خاموشه...
در آموزشم بسته...
موندم چیکار کنم...؟؟؟
خلاصه یکی از بچه ها رو دیدم که اونم با من کلاس برداشته بود...
رفتیم سر کلاس...
یه لحظه تو کلاسو نگاه کردم...
دیدم همه ماشاا...
پسرن ویک خانوم فقط داخل کلاس بود...
دیگه هیچی بایکی از دوستام رفتم سر کلاس...
واقعا استاد مزخرفی بود...
اصلا نمیتونستم تحملش کنم...
به یه بهونه ای بعد 10 دقیقه از کلاس زدم بیرون....
حالا قراره حذف واضافه درست کنم و درسمو با یکی دیگه بردارم....
این ترم اصلا خوب انتخاب واحد نکردم...
خیلی داغونم به خاطر همین مورد...
حذف و اضافه هم فقط 6 واحد میتونم جابه جا کنم...
به نظر شماها من چیکار کنم؟؟؟
کمکم کنید توروخدا...
سلاااام بروبچه های باحال....
خب بچه ها دارم لحظه شماری میکنم واسه شروع شدن کلاسام![]()
اولین کلاسم یکشنبه هست...ریاضی دارم![]()
میخوام برم ببینم اوضاع کلاس چجوریه؟؟؟؟![]()
ببینم موقعیتش هست؟؟؟؟
استاد چجوریه؟؟؟![]()
همکلاسیام چجورین؟؟؟![]()
ارزش دارن مسخره بازی تو کلاس دربیاری یا نه؟؟؟![]()
آمار کلاسو ببینم
تعداد دخترا....تعداد پسرا....![]()
خلاصه همه چیو باید برم مورد بررسی قرار بدم
تا یه ترم بسیار شادوعالی داشته باشم![]()
تازشم قراره یه سری عکس از خودم
تو محیط دانشگاه بگیرم و بذارم توی وبلاگم![]()
آخه خانومیم گفته از خودت عکس بگیر بذار تو وبت![]()
پس منتظرم باشید ها.![]()
سلام بچه ها....
گفته بودم میام از خاطرات دانشگام مینویسم....
خب دیگه از امروز شروع میکنم.....
راستش بچه ها امروز رفتم دانشگاه....
کلاسامون هنوز شروع نشده ها...
ولی یه سری کار داشتم باید انجام میدادم...
در حین انجام کارام بودم...
که یهو دیدم یکی از بچه ها جلوم دراومد..
دیدمش کلی خوشحال شدم...
از دوستام بود که باهام اومد تهران
ما هر وقت همو میبینیم خود به خود میخندیم
آخه یاد مسخره بازیامون مبفتیم...
خلاصه اونم اومده بود دنبال کاراش...
من رفتم یه ساختمون دیگه کارمو انجام دادم اومدم بیرون...
که یهو یکی از دوستای دبیرستانمو دیدم...
کلی تعجب کردم دیدمش آخه اون یه شهر دیگه قبول شده بود...
باهم احوالپرسی کردیم و گفت شنیدم دانشگاه رو تو دستت گرفتی
گفتم نه بابا ما که هنوز کاری نکردیم....
خلاصه داشتم باهاشون میرفتم تو محوطه دانشگاه
که یهو یه عده از بچه ها رو دیدم...
حالا منو میگی کلی ذوق کردم که دوستامو بعد یه مدت طولانی دیدم...
چشمتون روز بد نبینه چند تا دختر داشتن از اونور میومدن....
دانشجوی رشته معماری بودن...
ما میشناسیم همه رو دیگه از بس اذیت میکنیم....
دانشجوهای رشته معماری دقیقا کنار ما هستن
و درسامون یه جورایی به هم ربط داره....
این بچه های معماری با اینکه دخترن خیلی تخسن....
خودشون بحثو پیش میکشن ما هم باهاشون کل کل میکنیم....
اومدن با ما احوالپرسی کردن و گفتن کجایید نیستید؟؟؟
یه سوال پرسیدن گفتن اومدید کاراتونو انجام بدید؟؟؟
منم گفتم پ ن پ اومدیم قیافه شمارو ببینیم...
خلاصه کلی خندیدیم....
یکم اذیتشون کردیمو سر کار گذاشتیمشون....
دلم میخواد زودتر کلاسام شروع شه...
آخه دانشگاه خیلی سرگرمی خوبیه...
بازم منتظرم باشید بچه ها....
با خاطرات تازه میام....
راستی با آهنگ وبم حال میکنید یا نه؟؟؟؟
سلام دوستای خوبم....
یادمه چند وقت پیش یکی از بچه های وبلاگ اومده بود وبمو نظر گذاشته بود
گفته بودم خیلی دلم گرفته و دلتنگم....
بهم گفت اگه دلتنگ شیوایی....اینکه یه دلتنگیه خیلی قشنگیه...
آره میخوام بگم خیلی خوب گفتی آره دلتنگم...
دلتنگ شیوا...
همین چند روز پیش...پیشش بودم ها....
کاش پیش هم بودیم...کاش میشد همش همو ببینیم...
آخه چراباید دور باشیم...
خدایا درسته از هم دوریم ولی دلامون بهم نزدیکه...
دلم خیلی واسه شیوا تنگ شده...
شیوا خیلی دوست دارم....
دلتنگیم جوره که ته دلم یهو خالی میشه و فک میکنم هیچکسو ندارم...
ولی یاد شیواکه میفتم...
خود به خود میخندم و میگم من شیوارو دارم....
هرچند اگه تو شهر خودم تنها باشم...
بازم شیوارو دارم....
سلام بچه ها
وااااااااای که امروز چقدر خسته شدم بخدا
رفتم دانشگاه یه سری کارای اداری داشتم
بخدا پرسنل دانشگاه اجدادتو میارن جلو چشات تا بخوان یه کاری انجام بدن
باید 6 تا امضا میگرفتم از معاونت دانشجویی
کمیته انظباتی و جاهای دیگه......
هرکدومشونم تو یه ساختمون جدا هستن
از این امضا میگیرم میگن برو پیش آقای فلانی ساختمون مرکزی
باز از اون امضا میگیرم میگه برو ساختمون عمومی
باز این میگه برو ساختمان آموزش ...هرکدومشونم4طبقه بخدا.
آسانسوراشونم خراب بود
اینقدر عصبی شدم که نگو
کلی خسته و مونده اومدم خونه
اینقدر بدنم درد میکنه که نگو
من برم استراحت کنم تا بعد
دوباره برمیگردم.
سلام دوستای خوبم....
ببخشید یه مدت نبودم....
رفته بودم سفر که شاید از این حالو هوام دریبایم...
که خداروشکر رفتم و الان حالم خیلی خوبه...
رفتم خانوممو دیدم کلی خوش گذروندیم باهم...
اینقدر بهمون خوش گذشت که نگو..
هررز همو میدیدیم....ولی حیف که زود تموم شد
منم باید برمیگشتم دیگه...
ولی الان که برگشتم خیلی دلم گرفته و دلتنگشم....
ولی تمام سعی خودمو میکنم که از این به بعد
شاد بنویسم...همه خاطرات دانشگاهمو میام مینویسم
چون خیلی خنده داره...
خلاصه یکم استراحت میکنم....
دوباره میام مینویسم...
منتظرم باشید...